دیشب تو پارک دو تا از رفیقآ تشریف آورن با دوست دخترا شون

یساعت که گذشت بطری آبمیوه رو برداشتم انداختم وسط

گفتم هر کی مایله بیاد جلو

همه اومدن

قول دادن دروغ نگن

بازی شروع شد..همین بازی شجاعت حقیقت

دهن اینا رو آسفالت کردیم

جلو دوست دختراشون ضایع شدن با سوالامون

بعضی سوالای اونام منو تو بد وضعی مینداخت اما جواب میدادم.



+هفته ی بعد بازم دانشگا شروع میشه..

+هوا داره رو به سردی میره عین قلب بعضیــآ..

+مراقب دستاتون باشید..