096
دیشب تو پارک دو تا از رفیقآ تشریف آورن با دوست دخترا شون
یساعت که گذشت بطری آبمیوه رو برداشتم انداختم وسط
گفتم هر کی مایله بیاد جلو
همه اومدن
قول دادن دروغ نگن
بازی شروع شد..همین بازی شجاعت حقیقت
دهن اینا رو آسفالت کردیم
جلو دوست دختراشون ضایع شدن با سوالامون
بعضی سوالای اونام منو تو بد وضعی مینداخت اما جواب میدادم.
+هفته ی بعد بازم دانشگا شروع میشه..
+هوا داره رو به سردی میره عین قلب بعضیــآ..
+مراقب دستاتون باشید..
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:14 توسط رضا
|
خلاصه که